روزهای خاکستری
این وبلاگ به دلایلی تا اطلاع ثانوی آپ نمی شه! من خوبم و اتفاقی نیفتاده..فقط یکم خستم.. از همه ی کسایی که تاحالا باهام بودن ممنونم.مخصوصا دریاماهی جون. اگه دیگه نیومدم حلالم کنین بای سلام هیچ خبری نشده که اومدم ها!فقط حس آپ کردن اومده! 3تا امتحان دیگه مونده تاsummer منم شروع بشه. برنامه هام امسال
پره اصلا حس و حال عمل کردن به برنامه های تابستونه ی امسالو ندارم.ولی چیکار کنم
دیگه...تموم شد بخور و بخواب. بعد از تموم شدن امتحانام 1 هفته می خوام کللللا از
شونصد دولت آزاد باشم.سیر دلم فیلم نگا کنم و این ور اونور برم.(همش یه هفته!)بعدش
باید زبانکده یه ترم تابستونه بگیرم(عقب نیفتم!)بعدش..بابایی میگه برم کلاس
حسابان. حالا اینا رو بذارین جفت اینکه اگه معدلم بالا شد(ان
شاءالله تعالی!!!!!!) قراره برم کلاس پیانو(خیلی دوس دارم)با مامانی قرار گذاشتیم
دوباره بریم باشگاه(خوب من دوس ندارم کیو باید ببینم؟؟؟به خاطر مامانیم میرم!!)شنا
هم رو شاخشه(بعد از چندین و چند سال)حالا 4-3 تا مسافرت 15-10 روزه هم بذارید
بغلش! یعنی دقیقا مثل این بچه ها که تو دلشون مونده
تابستون داشته باشن تا تونستم به خورد خودم دنگ و فنگ دادم!!! امروز میسا یه حرکت انتحاری مهم انجام داد!اصرار
نکنید نمی گم!دمش گرم یه لباس طراحی کردم واسه خودم
نارنجییییییییییییییییییییییییییییه(عزززززززززییییییزززززززززم). همین روزا باید برم بدم واسم بدوزنش! پریشب(2شب پیش)آجی اومد پیشم.شب موند خونمون.تا 3
بیدار بودیم مثلا داشتیم درس می خوندیم. اون میگفت شبا درس خوندن حال میده منه خنگم اومدم
این تجربه رو واسه امتحان فیزیک داشته باشم که البته همون شب بنا به دلایلی یه حال
گیری واسم پیش اومد که فرداش(دیروز)حل شد. دیگه.... دیگه.. فعلا همه جا در امن و امان است.کاش آرامش قبل از
ت(/ط؟)وفان نباشه.((تلمیح داره به خط ستاره دار)) قربون همه تون فعلا بای سیلامی دوباره به همه. 1.دریاماهی جون گل.قربونت برم.تو آرشیوتو
گشتم که پستهایی که من نبودم رو بخونم دیدم واسم نوشته بودی عزیزم.این مدت نتم
خراب بود شرمنده نتونسته بودم بیام پیشت.(ادامه بدم خصوصی میشه باشه تا کامنتینگ وب
خودت :D) 2.آقا محسن از راهنماییتون ممنون ولی
اگه توضیح بدین دقیقا باید چیکار کنم ممنون تر میشم!!!!!! 3.کسی از وبلاگ "پارمیدا"
خبری نداره؟؟؟دقیقا چه بلایی سرش اومده؟؟؟؟؟ چقد از همه چیز بی خبرم ها!!!! راستی قالبم خوکشله نه؟؟دفه قبلی که
اومده بودم قبل از هر کار لازم و غیر لازم اون قالب فابریک زشت رو برداشتم!! این مدت اینقد حال میکنم با گوش دادن
شعرایی که دوران طفولیت(راهنمایی!!!)گوش میدادم!! اسممو می خوام عوض کنم(اسم نویسنده رو
میگم)کسی پیشنهادی نداره؟دیگه لوس شده(گفته بودم هی تنوع می خوام هی؟!) آها..!!اسم خودم!اینبار بطور کامل و نه
مخفف!! من برگشتم!ولی الان وقتم فوق العاده تنگه(مامانی داره بالا سرم غر میزنه برم بخوابم) یاهوم خرابه آف هیچ کسو نمی تونم بخونم اصلا آیدیم باز نمی شه اگه کسی آف مهمی گذاشته بوده اینجا خصوصی بذاره.مرسی من برمیگردم سلام داشتم امروز توی راه مدرسه فکر می کردم چه خوب میشد اگه این وب یه دفتر بود آخه من نوشتن روی حاشیه ی برگه های دفتر رو خیلی دوس دارم.اتفاقای جدید زیاد افتاده ولی فک نکنم بتونم همشو بنویسم دستم درد می کنه امروز توی مدرسه خیلی نوشتم.(مربوط به درس نمیشد ها مثل همیشه یاهو مسنجر راه انداخته بودیم)تا الان چهارتا سالنامه(200صفحه ای)+2تا دفتر 100 برگ پر کردیم.البته فقط از طرف من بقیه هم کلی مایه گذاشتن!! همشم جوریه که اگه یکیشون دست کسی بیفته تمام زندگیمونو می فهمه!!!! سه شنبه ی گذشته با اکیپمون(کلیپ:D )موندیم مدرسه(پایه دوم سه شنبه ها ساعت آخر تعطیل میشن ولی معاون پرورشی گفت بمونید واسه تمرین تئاتر غافل از اینکه از گروه تئاتر فقط ما 5 نفر مونده بودیم!!(من و 4 تا دوست معروفم)خلاصه تئاتر منتفی شد دستور رسید گلهای مال 22بهمن رو رنگ کنیم.ما هم اعصابمون خورد بود که چرا اینقد باید کار بکنیم(واقعا چرا؟)بیشتر همدیگه رو رنگ کردیم تا گلا!!!!!!!!!! اولش سر لج و لجبازی و شوخی سر و صورتمون کلا سبز و قرمز شد بعد به اصطلاح سر عقل اومدیم(به جز یکیمون که همش چسبیده بود به گوشیش)منم فقط شلوار مدرسه و یه سوی شرت مشکی تنم بود(هوا گرم بود خوب به من چه) میسا و یوکا رنگ بازی کردن یکم رنگ ریخت رو مانتو یوکا.اومد بره بشورش که دیدیم داره پرپر می زنه!!!هرچی بهش میگم چته دختر فقط میگه بدو بدو.تا آخرش گفت*(معاون آموزشی پایه های سوم).حالا باید درعرض چند ثانیه لباس مدرسه می پوشیدیم و گوشی نلی هم قایم می کردیم(آدم نمیشه هنوز میاره بعضی وقتا).خلاصه اینکه وقتی*اومد تومی کتابخونه همه چی سرجاش بود دقیقا عین موش و گربه!!!تا رفت بیرون فهمیدیم مقنعه من کج بود و یکی رو گوشی نلی نشسته بود و...(البته بد تر از روزی نبود که گوشی تو شارژ بود و معاون اولا داشت روبروش نماز می خوند وقتی رفت سجده من از برق کشیدمش.دیدم میسا داره ادا اطوار در میاره حالا بگو چته خوب.نگا کردم دیدم گوشی از سیمش آویزونه!!!!!خدا خیر کسی بده که گفته سجده ی آخر باید طولانی باشه!!!!!! شنیدین 40 درصد دانشگاه شده بسیجی بودن؟؟؟(به سلامتی فوق دیپلم کودکیاری دانشگاه آزاد افغانستان)تازه خیلی از واحد ها رو هم دختر و پسرو جدا کردن!!!(انگار ایران قرون وسطی) یه اتفاق خفن هم افتاده چون خصوصیه نمیشه بگم!! فعلا خدافظ سلام خوبید؟منم خوبم.یه تصمیم جدید گرفتم.می خوام از این به بعد قسمت کامنت رو غیرفعال کنم نمی دونم چرا ولی دوس دارم اینکارو بکنم!هرکسی هم کاری باهام داره اگه آیدی ازم داره پی ام بذاره اگرم نداره..خوب نداره دیگه! وقتی نیستم کلی حرف دارم ولی همین که تصمیم به نوشتن می گیرم همش می پره. امروز سر کلاس آمار یه سوال دبیرمون داد گفت بشینید سرش فکر کنید.یکم نگاش کردم این ور اونورش کردم گفتم میشهx=x+1+n (اولی بار داره بلد نیستم واسش بذارم) پاشدم توضیح دادم نصفی از بچه ها هنگ کردن نصفی مسخرم کردن!دبیر گفت خانوما وقتی کسی بیش تر از شما چیزی بلده دلیلی واسه خنده نیست.گفتم حتما جوابم نزدیک به جواب درست بوده.خود خانم*رفت پای تخته کل تخته رو سیاه کرد 600رقم راه رفت تا رسید به x=x+1+n (!!!!!!!!!!) گفت حالا راهتو نشونم بده ببینم.دفترم سفید بود فقط جواب آخرو نوشته بودم.(=همشو ذهنی حل کرده بودم!)دبیرمون کپ کرده بود گفت خانوما استعدادهای کلاستون رو بشناسید!!یکم به خودم امیدوار شدم مخصوصا اینکه سر کلاس ریاضی هم نبودم ولی یه معادله لگاریتم رو درست حل کردم(عجب!) این روزا بچه ها(دوستای خودمو میگم همون 4تا) کلی خنگ می زنن.قسم خوردن از شنبه گوشی نیارن مدرسه.آخه یه بار سر کلاس فیزیک بودیم گوشی یکیشون زنگ خورد جواب داد که بگه سر کلاسه بعدا زنگ می زنه از شانس بدش صدای گوشی خیلی زیاد بود ...صدای طرف میومد که داره فریاد می زنه:الووووووووووووو... خلاصه اینکه نصفی از بچه های کلاس(بچه های امسال اصلا و ابدا پایه این جور کارا نیستن=توی یه دنیای دیگه ن انگار)فهمیدن من که به نظرم آقا هم فهمید به روی خودش نیاورد چون یه لحظه برگشت نگاش کرد بعد درسو ادامه داد! یه بار دیگه هم دو تا از خواهران عزیز سپاهی(عین پت و مت بودن)اومدن باز و بسته کردن اسلحه رو نشونمون بدن.دوباره همون دوستم یادش رفته بود گوشیش رو بذاره رو سایلنت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!فقط شانس آورد یارو تک زده بود!!! این یکی خیلی افتضاحتره! بهداشت داشتیم اجازه گرفتیم از دبیر مربوطه(بود و نبودش یکیه)بریم تو حیاط ول بچرخیم.رفتیم یکی از بچه ها(اون یکی)گفت بریم یه جای دنج می خوام حرف بزنم.رفتیم بغل آزمایشگاه(روبروی اتاق معاون پرورشی).داشت با گوشیش حرف می زد معاونه زد بیرون حالا هرچی بهش میگیم هی(hey)داره میاد نمی فهمه!!!اون لحظه هممون هنگیدیم.معاون داشت با فاصله ی یک مترو نیم باهامون حرف می زد و یکیمون گوشی دستش بود و در حال حرف زدن!!!!فقط خدا می دونه چه جوری ردش کردیم رفت .بماند که فک کنم خودش فهمید چون گفت چتون شده شماها؟!؟!گفتم هیچی خانوم میسا(اسم مستعار) بد بلند شد منو خاکی کرد!(آخه جفت دیوار خاک کجا بود؟) یه مشکل بزرگ واسم پیش اومده!نمی تونم بگم چی فقط واسم دعا کنین خدا یه راهی جلو پام بذاره! مرسی فعلا خداحافظ(baby?!) سلام سلام خوبید؟خوشید؟حالم خیلی خوبه و اصلا خوابم نمیاد(ساعت آپ شدنو نگا کنید.) امروزامتحان هندسه داشتیم بازم طراح سوال دبیر ما نبود واسه همین سختترین سوالش از تمرینای کتاب بود!!شنبه جغرافیا دارم و دیگه امتحانام تموم میشه(به سلامتی).راستی دارم تصمیم می گیرم کمتر علامت تعجب بذارم نمی خوام عادت کنم. چند روز پیش با کلی کنه بازی کلید کتابخونه رو گرفتیم آخه امتحان ساعت10 شروع می شد ما از 7 داخل مدرسه بودیم (و ما یعنی گروه 5نفره ی خودمون).به دلیل ییییییخ بودن هوا رفتیم تو کتابخونه.حالا حسابشو بکنید یکی داشت اس ام اس بازی میکرد یکی با گوشیش حرف می زد یکی از قفسه ها کتابای ناجور کش رفته بود و خلاصه هرکی یه جور مشغول بود من عین بچه لوسا با یه تفریح سالم مدیتیشن می خوندم(یادم رفت بگم کتاب مدیتیشن خریدم روانمو پاک کنم :D )یه دفه دبیر پرورشی اومد وااااااااااای..طبق معمول من مشغول جمع آوری کارای بچه هاشدم! (با همکاری میسا(=اسم مستعار)).گوشیا رو تو جیبای میسا گذاشتم کتابا رو هم زیر کیف من میسا هم گوشیا رو یکی یکی خاموش کرد.واسه اینکه ضایع نشه من دوباره مسئول فک زدن با دبیر شدم سرم درد گرفت اینقد باهاش حرف زدم که فکرش منحرف بشه آخه شک کرده بود آخرش میگه وای ساناز تو چقد باحالی!!(خشته نباشی فکم افتاد) دیگه خبر جدید...فعلا هیچی. با اجازه سلام!(چقد از علامت تعجب استفاده می کنم نه؟) امروز هم داره تموم میشه.عجب روز توپی بود.امتحان شیمی داشتیم.طراح سوال دبیر تجربی ها بود باورم نمی شد سوالاش اینقد آسون باشه آخه یه چهره ی خاصی داره و مثه دبیر شیمی ما خودمونی و صمیمی نیست واسه همین ندیده و نشناخته از سوالاش می ترسیدم.هرچند شاگردای خودش خراب کرده بودن.اینجا خوبی یه دبیر سخت گیر پیداست!تنها مشکل من سر جلسه این بود که به خاطر سرمای زیاد دستام درد می کرد.نمی دونم تاحالا خوزستان اومدین یا نه سرمای اینجا سوز داره می زنه به استخون آدم.منم جفت پنجره بودم.فک کنم کامل می گیرم.امتحانای دین و زندگی مون رو هم تحویلمون دادن کامل شدم(خسته نباشی آخه دین و زندگی دیگه چیه).درس آسونیه دبیرمون سخت تصحیح می کنه.تنها چاره کار اینه که مثه من واسش کل کتابو ردیف کنی! اومدم خونه هنوز عمه خونمون بود.توضیح این که عمه ی نامبرده آخرین فرزند خانواده بابامه و در حال حاضر فک کنم ترم 2دانشگاه باشه و خیلی با هم صمیمی هستیم.خیلی که می گم یعنی خیلی زیاد ها!.واسه فرجه امتحانا اومده اینجا مامان جونم(اسم مستعار مادربزرگمه)فرستادش خونمون که منو ببینه حس درس خوندنش بیاد!!نتیجه هم داد.40صفحه خوند.بعد از نهار گرفتم یه دل سیر خوابیدم.بعدش هم بیدار شدم یه فیلم سینمایی نگا کردم.(اسمشو ندیدم ولی mbc2ساعت 6بود تقریبا).بعدش کلی مطالب روانشناسی خوندم و یادم افتاد به اینجاها الان اومدم دارم تایپ می کنم که هر موقع وقت شد آپ کنم. امروز تو مدرسه تصمیم گرفتیم دیگه همدیگه رو به اسم صدا نکنیم آخه یه مشکلی واسه یکی از بچه ها پیش اومد.واسه همین دیگه نمی خوایم تکرار بشه.من تصمیم گرفتم اسم اولین آیدیم رو(یادش بخیر)بذارم رو خودم بعدش به فکرم رسید اینا هم به همون اسم باشم ولی دلم نمیاد آخه اسم به این خوشگلی!!!جدا من "سانی"رو بیشتر از"ساناز"دوس دارم!ولی اسم آی دیم فک کنم امریکاییه.اگه موقع آپ کردن جوگیر شدم اسم عوض کردم یادتون باشه مجبور به این کار شدم چون اسم خود آدم قشنگترین کلمه اییه که میشه باهاش صداش زد. یه چیز جالب خوندم می خوام به شما هم بگم!عقاب توفان رو قبل از رسیدنش حس می کنه.اونقد اوج داره که اومدن توفان رو می فهمه بعد می ره بالاتر بالهاشو باز می کنه تا توفان اون رو به اوج برسونه و بعد روی موج توفان شناور میشه.چه خوب بود اگه ماهم از توفانای زندگی در جهت پیشرفتمون کمک می گرفتیم نه؟(در موردش فکر کنید خیلی قشنگه) سلام! تلاش می کنم زیاد حرف بزنم چون حوصلم خیلی سر رفته.می خوام وقتم زود بگذره.. دیروز امتحان عربی داشتم و 5شنبه فیزیک دارم.موقع حل کردن سوالا خیلی حالم خراب بود حس می کردم حتی یه جواب درست هم ندارم.(دیروز که فرجه بودیم سرما خورده بودم.تا ساعت 1 گیج بودم ساعت 5 هم رفتیم دکتر کارمون تا شب طول کشید)ولی موقع چک کردن به خودم امیدوار شدم تا این حد که فک کنم کامل می شم..!! امروز در کل روز خوبی بود.توی راه برگشت از مدرسه داشتم به این فکر می کردم که آدم چه جوری بمیره خوبه. من دلم می خواد جوون باشم و بر اثر بیماری بمیرم.جوون باشم تا همه بفهمن مرگ و زندگی چقد بهم نزدیکند!!و هم سن و سالام قدر زندگیشونو بدونن و بر اثر بیماری بمیرم که واسه بقیه یه دفه ای نباشه که شوکه بشن.وقتی کسی مریضه بالاخره هر کس یه درصد احتمال رو میده که طرف احیانا خدای نکرده بمیره تازه اگه حالش خیلی بد بشه و بمیره خدا رو شکر میکنن که از درد کشیدن راحت شده ولی اگه بر اثر اتفاق بمیره.. این روزا با مهدی افتادیم رو دور بازی بچه گونه.همین مربعای رنگی که یکی یکی حذفش میکنی.خیلی خوشکله.هرکدوم از مربعا یه مشکلن.بمب ها هم معجزه.بعضی وقتا اجازه داری از معجزه ی خدا استفاده کنی.بعضی وقتا نه.باید خوب فکر کنی.نباید بی گدار به آب بزنی.توی بعضی مرحله ها اگه قدم اول رو درست برداشتی بقیه ش حله.درست مثه زندگی..! فکر می کنم آخرین روزای نوشتنم باشه شایدم نه یعنی خودم دوس ندارم ننویسم.من اینجا می نویسم چون حس می کنم راحتم و می تونم حرف دلم رو بزنم ولی دنیا اینقد کوچیک شده که توی اینترنت به این وسعت هم دوست و آشنا زیاد شده!توی بلاگفا یه وبلاگ دیدم کنجکاو شدم بدونم در مورد چیه بازش کردم باورتون نمیشه اسم و فامیل یکی از بچه ها رو بعنوان نویسنده دیدم.داشتم از تعجب شاخ در میاوردم آخه به قیافه ی طرف نمیاد بلد باشه "اینترنت" رو اسپل کنه.از اون طرف باز یه وبلاگ دیگه که صاحبش باز مال همینجاست!!!!و اونیکی یکم اونورتر.و از اونجایی که من اصلا دوس ندارم کسی از آشناهام اینجا رو بخونه همون موقع اومدم که وب رو حذف کنم ولی دلم نیومد آخه من هروقت دلم می گیره میام اینجا... ممکنه یکی دیگه بزنم ولی من حتی از اسم این وب هم خاطره دارم.. نه پشیمون شدم یا جابجا میشم یا ادامه می دم یا اسم مستعار می ذارم!رو راستی به ما نیومده هرکدوم از اینا که به نظرتون بهتره بهم پیشنهاد کنید.ممنون خیلی چیزا که قبلا دوسشون داشتم واسم ارزش ندارن.می خوام سیم کارتو گوشی رو یه جا بفروشم.خستم کردن.همین الانشم چند وقتیه رو فلایت موده.شاید این جوری به خودم بگم نه آجی و مرجان و راضیه و.. زنگ زدن ولی.. روزا چه زود می گذرن نه؟چند وقت دیه تابستون بعدش زمستون بعدش تابستون بعدش زمستون.چه یه نواخت! چراغ اینجا خاموشه نور مانیتور زیاده چشمم درد گرفت!فعلا خدا نگهدار همتون سلام نمیدونم روزی که اینجا آپ میشه چندمه ولی شما فک کنید 2 دی!الان که تایپ میکنم دومه آره بالاخره امروز هم رسید.همیشه یادمه منتظرش بودم که بیاد از سر صبح تبریکای همه ی دوستامو جواب بدم و یه لبخند مهربون بزنم.همیشه از چند روز قبلش این رو بین بچه ها هم حس میکردم.اولین ساله که هیچ حسی ندارم.لبخندام زیادم مهربون نیستن.چقد دنیا کوچیکه و روزا چقد زود میگذره!سال پیش دقیقا سال پیش همین روز من کجا بودم؟تو آسمونا سیر میکردم.چرا همه فک میکنن باید شاد باشی؟چرا همه 100سال عمر واست دعا می کنن؟چون نمیدونن توی همینشم موندی! مرجان و آجی قراره بیان پیشم.آره قراره بیان ولی مرجان الان خوابه و آجی بیکار دست رو دست گذاشته توی خونشون.قرارمون ساعت سه و نیم بوده الان چهار و نیمه.واسم فرقی نداره بیان یا نه.مرجان هم یکی مثه بقیه.به هیچکس نمیشه اعتماد کرد.همه انگار مردن.اصلا من چرا اینجوری شدم امروز؟؟چون یه سال به عمرم اضافه شده؟!الان 7-8ماه از آخزین روزای شاد زندگیم میگذره. یادته اثرگلخانه ای رو چه جوری واست توضیح میدادم؟هنوز اون نقاشی ها رو دارم!اون دایره ها که مثلا گاز بودن اون گل و سنبل.شعاع خورشیدو با هم میکشیدیم.اصلا یاد اون روزا میفتی؟یادته پشت در مونده بودی؟گفتی اگه الان درو باز نمیکردم میذاشتی میرفتی؟ترسیدم باز خوابم ببره.تو قول دادی بهترین کادو رو بهم بدی.یادته بهت گفتم بهترین اینه که ببینمت؟آها واسه همین الان سر وقت اینجایی؟فردا امتحان ترم دارم بهت نگفتم که زود نذاری بری.عوضش تو... کیکی که مامانی خریده شکل گنجیشکه! * الان که دارم ادامه میدم چند ساعت بعده.اومدن و رفتن.داشتم قبلیا رو مینوشتم که در زدن.آجی بود.جیگیلی(خواهر آجی)هم باهاش اومده بود.چقد از دیدن جیگیلی خوشحال شدم.بهش گفتم نمیدونی مرجان کی میاد؟گفت نه.نشستیم پشمک خوردیم به یاد همون روزی که با پشمک اتاقشو کلی کثیف کرده بودیم.البته خدا وکیلی من یادم نبود اون یادم انداخت.بعدش گفت نقاشی پارسال من واسه عید غدیر(نقاش مدرسه بودم)رو دیده و کلی ناراحت شده.(حتما یادش افتاده چقد عصبانی شدم وقتی دیدم دبیرمون زده دست طرحمو با ماژیک خراب کرده). وقتی مرجان اومد آجی گفت اینقد مرجان مرجان کردی بفرماااااا.مشخص بود فک کرده مرجان ازش به من نزدیک تره.ناراحت شده بود.مثه همون روزی که اس ام اس داد خوبه یکی پیدا شده بهتر من.عمه و دوقلوها هم کادوشونو فرستادن.دخترخاله هام یکیشون اس ام اس داد اون یکی زنگ زد بقیه فک کنم یا میخوان غافلگیرم کنن(مثه پارسال)یا اینکه یادشون رفته.من از کسی توقعی ندارم.از همینا هم ممنون.اصلا فکر نمیکردم با این اوضاع یاد کسی باشه!!! کلی حرف داشتم به مناسبت این روز لعنتی یادم رفت.. و تموم شد!روزی که سالی یه بار اتفاق میفته..راستی.......تولدم مبارک پنج شنبه آپ نکردم نه؟آها نه امتحان داشتم.درس زیبا و جذاب آمادگی امروز امتحان ریاضی داشتم پاشنه های مهدی ترک برداشته!دکتر گفت زیادی ورجه وورجه کرده.حالا همه میگن خواهر برادری پاتون مشکل داره چهارشنبه همه دعوتن خونمون(خدا به خیر کنه)پیش بینی میشه پدیده ی مهدکودک ساناز دوباره به وقوع بپیونده!! دنیا خیلی کوچیکه و آدما زود به زود عوض میشن!قبلنا چه جوری بود اوضاع حالا چه جوریه؟(تلمیح داره به وضعیت اس ام اسای آجی) حرفم نمیاد دیگه فعلا میرم شاید دوباره اومدم سلام! حالتون خوبه؟ راستش اصلا حرفم نمیاد(حالا ببینین چقد فک بزنم)الانم نمیدونم چرا اومدم شاید چون دلم واسه حال و هوای اینجا تنگ شد!این روزا دلم واسه همه چی تنگ میشه حتی واسه امتحان مطالعات(تاحالا از چیزی به اندازه مطالعات نفرت نداشتم اینو میگم که عمق فاجعه رو درک کنین)پارسال و بد و بیراههایی که به نویسنده کتاب نثار می کردیم.پریروز تولد آجی بود.با مرجان قرار مدار گذاشتیم بریم پیشش.بعد از 6ماه مرجان رو دیدم.خیلی با هم حرف زدیم ناگفته نمونه فک کنم آجی دلخور شد!میگفت جای من تو کلاس خیلی خالیه.منم گفتم خیلی مطمئن نباش اونی که میخواست من برم حالا خوشحاله!مرجان گفت آره حالا دیگه **(آجی) رو ول نمی کنه.ما که همه میدونیم واسه چی می خوادش!منم ازش قول گرفتم هوای آجیمو داشته باشه.هرچند آدم وقتی خودش اینقد شعور نداره کسی نمی تونه واسش کاری بکنه.بالاخره خدا جای حق نشسته.. اصلا نمی خوام به خودم سخت بگیرم زندگی همینه که هست!نمیتونم متوقفش بکنم پس باید ادامه ش بدم. دلم میخواد بخوابم چند سال دیگه بیدار بشم. از الان دارم روز شماری میکنم واسه یه روز بزرگ.اگه بگم متوجه نمیشین چرا بزرگ!نه به خاطر خودم به خاطر اتفاقایی که شاید_فقط شاید_بیفته. میشه 25 روز دیگه فک کنم.روز تولدمه.شاید آجی رو دوباره ببینم.دعا کنین بیاد ببینمش. من کمبود شدید Sims دارم.سی دیام نیستن.نمیدونم مامان برشون داشته یا خودم! راستی عروسی دختر خالم هم به سلامتی سر گرفت رفت سر خونه زندگیش.طبق معمول من بچه گونه ترین تیپ رو داشتم کسی فکر نمیکرد سنم اینقد باشه!!!!مخصوصا اینکه به لطف صندلای نردبونی بقیه قدم یکم(یکم که چه عرض کنم خیلی)از همه کوتاهتر و کلا کوچولو تر بودم.زن داداش داماد به من و فاطمه گفت شما دخترای کدوم خاله هستید؟من گفتم سومی و پنجمی.گفت هم سنید؟گفتم نه من بزرگترم.(حالا در نظر بگیرید من به قول بچه ها کوتوله با یه face بچه گونه بعد فاطمه بلند با شونزده قلم آرایش بزرگونه) اون موقع قیافه زن داداشه دیدنی بود.اینجا جمله معروف فاطمه به کمکش اومد(همه جا همینو میگه منم کاریش ندارم به هر حال حقیقت تلخه) ---> ))در حقیقت من بزرگترم ولی این یه سال پریده!!))اینجا بود که زن داداشه دوباره سر فرم اومد.حیف ازش خوشم میومد خیلی مهربون بود وگرنه تو دلم میگفتم فضول! راستی قدرت عجیب و غریب این" نیروی مقاومت بسیج"(!!!!)منو کشته!!!! اولا تازه فهمیدم که آمادگی دفاعی رو اونا به درسای ما اضافه کردن(خدا بگم چیکارتون نکنه اینم درسه آخه؟؟) دوما دیروز تو مدرسه معدلای بالای 19 رو خواستن.گفتن برین پیش خانم**.رفتم یه فرم بلند بالا بهم داده از انواع المپیادایی که هست.از علوم پزشکی گرفته تا......و من باید یکیشو انتخاب میکردم+کلی اصطلاحات قلنبه.پشتشو خوندم نوشته بود بسیج دانش آموزی!!!!!!!!!!!!!!!گفتم ولی من بسیجی نیستم!! گفت چرا؟گفتم خوب نیستم دیگه!!گفت پاشو بیا عضو شو.گفتم می بخشید خانم**ولی هیچ علاقه ایی ندارم!! حالا اینجا رو داشته باشید بعد میگن نخبه های بسیج!بسیجی ها نابغه هستن!پشت المپیاداشون آمار مدالای طلای جهان رو مینویسن(آخه جهان بسیج داره؟)ولی کی میدونه اینا از کجاها شروع می کنن؟؟ * * حالا دیدین چقد حرف زدم!! باد آمد و بوی پنج شنبه آورد و وبلاگ های آپدیت.حالتون خوبه؟منم خوبم! امروز امتحان آمار داشتیم.آخرین امتحان رسمی و مهم این مهرماه.قرار بود امروز یه کوئیز شیمی هم باشه ولی آقا نگرفت عوضش تست باهامون کار کرد.سه تا تست به من داد.هرسه محاسباتی و زیاد!مثلا سوال ۳ چهار تا گزینه داشت و هر گزینه ۴عدد کوانتومی یعنی باید در عرض یه دقیقه ۱۲ تا محاسبه انجام میدادم.حالا بقیه ش بماند..درست جوابشونو دادم ولی همین آخری وقتمو گرفت و از ۳دقیقه مجاز (واسه هر سه)بیشتر طول کشید واسه همین گفت عالی بودی ولی واسه اینکه سرعت عملت بازم بهتر بشه ازت نمره کم میکنم یه خبر جدید هم دارم!دیروز مهمان داشتم یه مهمان قدیمی حدس بزنین.همون دوست قدیمیم که دوس داشت گنجشک صداش کنم.یه سری اتفاقات افتاد منم بعد از چند وقت اعصابم دوباره خورد شد خیلی سرش داد زدم(اگه میدونستین چرا بهم حق میدادین) خلاصه این که خیلی ابهامات گذشته رفع شد امروز ساعتای ریاضی رفتیم کلاس ۱۰۴(یکی از اولا که دانش آموزاشو با ۱۰۵ادغام کردن)عین بچه دوران دبستان با گچ خوندیم!چرا؟چون مثل مدرسه های دولتی بهمون ماژیک ندادن امروز یکی از بچه ها میگفت پشیمون شده میخواد تغییر رشته بده.بعد اون یکی میگه تجربی هم بدنیست ها!بچه ها بیاین ما هم بریم ببینیم چه جوریه یه توصیه:بی دلیل و جهت واسه کسی احترام قائل نشید!هیچ کدوم به خودتون نگیرید دارم در مورد کسی صحبت میکنم که اصلا حتی نمیدونه من با اینترنت سر و کار دارم.یه روزی بعنوان همسایه بهش احترام میذاشتم و در کنار کمک هایی که بهم میکردیم-مثلا من یه روز کتاب نداشتم واسه امتحان کتابشو میگرفتم یا اینکه تست بهش میداد-یه حریم هایی هم بینمون بود حالا داره سعی میکنه اون ها رو بشکنه!و با همین حرکتش دیگه حتی نمیدونم اگه دیدمش به سلامش باید جواب بدم یا نه.هر چند دیشب ازش خواهش کردم بس کنه و دیگه کارها و حرفهاشو تکرار نکنه..از دست کسی دلخور یا عصبانی نیستم جز خودم.. آذر ماه تولد آجیه.از چند ماه پیش تو فکر یه برنامه ی جالب واسه تولدش بودم تا اینکه دیروز مستقیم نظر خودشو در مورد کادوش پرسیدم.درسته اینکه ندونه کادوش چیه مهیجه ولی پرهیجان تر اینه که همون چیزیو بدی که دوس داره.حالا دیگه میدونم خودشم یه سرویس شیک و دخترونه ی نقره رو به عروسک های رنگارنگ ترجیح میده..ما معمولا روزای تولدمون یه روز استثنایی بدون هیچ تجمل رو داریم.در کنار یه جشن کوچیک معمولا دو نفره.سری جدید عکس هامون هم میره واسه وقتی لباسایی که واسه جفتمون سفارش دادم آماده شد. خلاصه این که بزنم به تخته(شما هم بزنین)فعلا همه چی خوب و رو به راهه. من دیگه کم کم برم که خیلی خوابم گرفته.. سلاااااااااااااااااااام خوبین؟منم خوبم! بالاخره طلسم آپ کردن من باز شد..و الان کلی حرف و خبر جدید دارم نمیدونم از کجا شروع کنم! چند روز پیش که شنبه تعطیل بود.یادتونه؟سه شنبه مریض شدم صبح 4شنبه صدام در نمیومد سیستم بدن من اینجوریه که زیاد سرما نمیخورم اما هر یه بار کافیه تا از کارو زندگی بیفتم+حساسیتم به فصل پاییز چشمتون روز بد نبینه.. خلاصه 4و۵شنبه مامانی نذاشت برم مدرسه.یاد بچگیام افتادم که به هزار بهونه جیم میشدم.صدام تا ظهر خوب شد ولی به اصرار مامانی رفتیم دکتر(آخه چقد منو لوسم میکنی مامااااااااااااان).یادم رفت بگم که یه چیزی به حساسیتم اضاف شده!پوست دستم قرمز ومتورم شده بود. ختم کلام این که هنوز خوب نشدم! این دبیرا هم که تا آدم غایب میشه یادشون میاد درس بدن.دبیر شیمی از اول سال تا حالا 14 صفحه درس داده من که نبودم_طی همون یه جلسه_رسیده بود به صفحه 20.منم مجبور شدم تو خونه بخونم.ریاضی هم که... صبح شنبه(برعکس فکری که میدونم اکثرتون دارین 4روز تعطیلی اصلا خوب نبود همش استرس درسای عقب مونده وروز ۱شنبه توجیه کردن خانم خسروی_البته۱ شنبه فهمیدم اصلا غیبت من به دفتر گزارش نشده بوده_)سمیه تازه یادش اومد بگه ریاضی تا وسطای تابع رو خوندن!!!! و موقعی که دبیر اومد هم یادش اومد امتحان داریم از تابع و تعیین علامت.از بهونه آوردن بدم میاد واسه همین یه توضیح مختصر دادم که من دقیقا چیزی ازتابع نمیدونم به جز همون مقدمه ی اول(مولفه اول و دوم و تابع چیه).نشستم سر جام و صد البته دبیر فکر کرد بهونه میارم منم اعصابم خراب!!! به خودم گفتم اگه سوالای تابع رو جواب ندادم ساناز نیستم! خلاصه سوالا رو نوشتیم(خدا خیر بده کسی رو که تنبلی دبیرا رو با اسم کوئیز حل کرد).سوالی که مال فصل قبل یود و نفهمیدم کی حل کردم گفتم فقط وقت بذارم رو تابع که بدونه اهل بهونه نیستم.یکم فکر کردم... بالاو پایینش کردم...یه جوابی هم به دست آوردم (البته دبیر ریاضیمون خانومه!!) بعد امتحان سوالا رو دبیر حل کرد..باورم نمیشد درست جواب داده بودم!ولی از راه خودم نه از راهی که بچه ها رفته بودن و بدون نکته های جزوه ها که کلی اسم عجیب هم داشتن.به خودم امیدوار شدم! راستی از بسکت معافم کردن..نمیخوااااااااااااام منم به خودم قول دادم از در بیمارستان که اومدم بیرون(شتر در خواب بیند پنبه دانه.تا۳ماه بعد عمل استراحت مطلق میخورم)اول چند تا کفش و صندل پاشنه بلند من دیگه برم که جزوه ریاضی سمیه مونده رو دستم! ممکنه بازم دیر به دیر بیام...نگرانم نشید فعلا خدا(حا)فظ هستم! ولی متاسفانه وقت بهم اجازه نمیده! اگه دوس دارین منتظر باشین تا بتونم واستون بنویسم.. فعلا میرم... تا وقتی که با یه پست درست حسابی اومدم خدانگهدارتون (یعنی قراره تا آخرین روزشو بنویسم؟) امروز هم خوب بود!خودمونیم ها چه کیفی میده هرجا میری از مدرسه حرف میزنن! تنها غصه من بابت غریب بودن توی این مدرسه هم حل شد و میتونم کلی درس بخونم.بگم.بخندم و لذت ببرم! (البته خوب یه سری مشکل هم هست نباید به هرکسی رو داد اینو امروز امتحان کردم) خوب امروز ساعت اول شیمی داشتیم!درس قشنگی که بدم میاد ازش..! همش یه عالمه قاعده که باید حفظ کنی..حفظ..حفظ..حفظ..از حفظیات بدم میاد ولی فقط چون میگن شیمی ۲ضریبش بالاست(فک کنم واسه ترم۲ ضریبش ۶باشه)نمیخوام بهم ضربه بزنه! خلاصه نشستیم و بر خواب آلودگیمون(بخاطر قرصای سرماخوردگی حالا اینجا رو دقت کنین! ولی توی کلاس فقط من فهمیدم..!(البته گفتن همین جمله هم خجالت آوره آخه اینو به مهدی هم بگی میفهمه!) به محض این که دبیر رفت بیرون سوالا شروع شد! ـحالا این چه ربطی داشت؟ ـماهیت یعنی چی؟ ـالکترون چه ربطی به نظریه داره؟ و مسئولیت من جواب دادن به تک تک این سوالات مسخره! به بابام هم گفتم!گفتم سطح دانش آموزای این کلاس واسه من(فک نکنید به خودم میبالم یا مغرورم!من دوس دارم توی کلاسی باشم که از من بهتر زیاد باشه و من هی مجبور بشم خودمو بکشم بالا و بالاتر ولی اینجا حتی اگه درجا بزنم هم باز اولم!) زنگ دوم فیزیک آقای شاه عباسی یه سوال داد..سخت نبود از مطالب پارسال بود ولی یکم پیچونده بودش.جواب درست دادم بازم کسی نفهمید قضیه رو!البته چرا بنفشه هم فهمید ولی فقط من و بنفشه! بعدش زبان(من فقط مکالمه زبان رو دوس دارم!قسمت گرامر مثه شیمی میمونه) زنگ آخر ادبیات..از ادبیات بیشتر از شیمی و کمتر از زبان فارسی بدم میاد! آقای جهاندیده داشت آرایه های متن درس رو مرور می کرد.. ـ دستتو از تو گوشت در بیار..! ـ خوب بچه ها این جمله دارای آرایه مجاز هستش..!! یکی نیست بهش بگه آخه این چه طرز مثال زدنه؟؟! راستی چند روز پیش یه فولی کردم هنوز اعصابم خرابه! اومدم به نشونه حمایت از اون یکی وبم یه آیدی جدید درست کردم ولی بعدش به کمک همون لوگوی وبم و دیروز یاد آوری یه دوست(خودتون نمیخواین اسم بیارم ها!وگرنه اونجوری راحتتره)فهمیدم Gulf یعنی خلیج نه Golf (یعنی خیلی ناراحتم آخه خدا وکیلی اشتباه تابلوییه!) حالا به نظرتون من چیکار کنم؟؟؟ بازم آی دی بسازم؟(چون تو قبلیا از زمان طفولیت که خیلی چت میکردم چندتا مزاحم دارم!) نمیشه هم این آی دی جدیدم رو تصحیح کنم.تا جایی که میدونم امکانش نیست! ولی خودم حال ندارم بسازم چون این آی دی رو هم واسه چت طولانی نمیخوام!فقط پیغام هایی که لازمه همون موقع جواب بگیرم.. خوب دیگه من فعلا از تایپیدن خسته شدم.(کلی هم حرف زدم!) به به به به به به..! اولین روز مدرسه اینقد آدم دیدم چشام شبیه آدما شده! ای خدا که این مدرسه هه چقد پرجمعیته.. ما پارسال روی هم 63نفر بودیم.. دوتا کلاس اول..دوتا دوم..سوم هم نداشتیم.. حالا این مدرسه جدیده چندتا چندتا اول و سوم داره+دوتا دوم ریاضی+n تا دوم تجربی عجب! زنگ تفریح اول من و سمیه درگیر بودیم بگردیم آینه پیدا کنیم! به نظرم قیافه هامون باید خیلی داغون می بود آخه کلی تو آفتاب نگهمون داشتن.بعد هی میگن میدونیم هوا گرمه..خوب وقتی میدونی چرا نگه میداری؟ اولش حدس زدیم(البته نرمالشم همینه)که آینه باید تو دستشویی ها باشه.حالا بگرد دستشویی پیدا کن! هی میرفتیم میرفتیم.. _سمیه مدرسه از این طرف تموم شد رسیدیم به دیوار..میرفتیم از اونور دیوار پیش دانشگاهی ها بود..از اینور بازم دیوار بود(مدرسه مون خیلی بزرگه و پر از درخته نمیتونستیم بفهمیم اون روبرو چه خبره)تا اینکه یکی از اولی ها گفت دنبال آینه میگردین؟گفتیم آره.گفت آینه ها رو برداشتن فقط یکی هست تو راهرو دفتراست. نمیدونم قضیه چیه از مدیر و معاونا مثه مرگ میترسن.دفتر خلووووت!! اول سمیه کشیک داد من مقنعه مو درست کردم.بعد که نوبت سمیه شد یکی از سرایدارا رسید بهش گفتم سمیه تا کارت تموم شه من بپیچونمش. گفت دخترم کاری داری؟ گفتم با معاون دوما کار دارم خانم خسروی. گفت سمت چپ اتاق دوم. یه نگاهی به سمیه کردم دیدم هنوز درگیره. گفتم نه آخه نگاه کردیم اونجا رو رفتیم نبودش شما ندیدینش.حالا حساب کنین این خانومه با خشونت سمیه رو نگاه میکرد منم باید هی کش میدادم حرفمو. تا خانومه اومد گفت ای بابا بیا نشونت بدمش منم گفتم نه حالا ما زحمت نمی دیم صبر کنین حیاطو بگردیم.سمیه رو کشیدم رفتیم بیرون.مدرسه هم اینقد آدمای شبیه هم داره که دیگه نتونست پیدامون کنه! این از اولیش روی هم رفته روز خوبی بود.اگه شد فردا شبم میام از فردا میگم!فعلا از مدرسه هه خوشم اومده. پی نوشت:آیکون نعمته ها..! سلام اومدم فقط یه خبر مهم رو بدم و برم مثه بچه های خوب بگیرم سرشب بخوابم آخه 2روز دیگه مدارس شروع میشن و من هنوز موفق نشدم ریاضی رو دوره کنم! امروز یه اتفاق مهم افتاد شاید به نظرتون مسخره باشه ولی من واقعا خوشحال شدم! طبق معمول امروز صبح-دقیقا صبح که نه...ساعت 1ظهر- من خواب بودم و بقیه بیدار... مهدی:سانی پاشو.. من:چته دوباره مثلا خوابم ها!!!!!!! مهدی:پاشو بابا تلفن کارت داره! من:کیه؟ 83؟چقد آشناست!!!! گوشیو ازش گرفتم و عصبانی بودم که این بچه هنوز یاد نگرفته وقتی کسی زنگ میزنه بپرسه شما؟!تازه نمیدونم شماره رو چه جوری دیده بود چون همیشه هنوز یه زنگ تلفن کامل نشده جواب میده!!!!! به هر حال .. هنوز تو کف این 83 بودم که گوشی رو گرفتم دستم.. من:بله..؟! اون:سلاااااام.خوبی؟ اون:چیکارا میکنی؟ من:ببخشید شما؟ اون:واقعا منو نمیشناسی؟؟؟ من:متاسفانه..نه! واقعا صداش آشنا بود ولی هرچی بیشتر فک کردم کمتر به نتیجه رسیدم که این کیه!؟؟؟ اون:همینه دیگه ما دوستامونو فراموش نمیکنیم ولی اونا... من:شرمنده ولی بازم نمیشناسم! اون:سازی واقعا نمیشناسی منو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط یه نفر بود که نمیدونم با چه استدلالی سازی صدام میکرد!!!!!!!!! من:سمیه..؟؟؟!!!!درست میگم؟ اون:آره دیگه.بابا بی معرفت!! من:وای ببخشید صدات چقد عوض شده! بعد از کلی احوالپرسی از بچه ها (آخه سال اول مدرسشو عوض کرد واز اکیپ ما-که از 2دبستان باهمیم-جدا شده بود) پرسید کدوم مدرسه ای امسال؟ _من؟امسال مدرسه رو عوض کردم بابا* به درد نمیخورد...امسال میرم **. _آره خبر دارم چه افتضاحی بوده!!! _تو که رفتی مدرسه مامانت اینا راحت شدی.حالا امسالم همون جایی؟ _نه! _نکنه میری *؟؟؟؟اشتبا نکن سمیه! _نه!حدس بزن! _پس......**....؟؟؟ _آره!!!!!! خدایا باورم نمیشد!بالاخره یه آشنا پیدا شد توی این مدرسه جدیده!!! _بابا ایول دخترررررررررررر... _خوب رشته ت چیه؟ _من؟ریاضی!تو ولی....تجربی..... آره؟ از لحن ناامیدم خندش گرفت. _منم ریاضی!!!!!!! به غیر از سمیه چند تا دیگه هم هستن+چند تا از بچه ها که الان تازه میرن اول ولی با هم دوستیم!!اما سمیه یه چیز دیگه ست!!بالاخره یه زمانی جزء همون اکیپ شیطونمون بوده! داشتم بال در میاوردم.خدایااااااااااا خیلی شدید کوچیکتم.......واسم خیلی مهم بود که اونجاها غریب نباشم... امروز بالاخره گوشمو سوراخ کردم.وقتی برگشتیم به مهدی گفتم مهدی خوشگل شدم؟ گفت بخدا هیچ فرقی نکردی!گفتم از نزدیک نگا کن..! گفت وای ساناز.اینجا رو نگا کن!گوشت دوتا سوراخ داره......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تا 15 دقیقه داشتم بهش میخندیدم..بهش گفتم آخه بچه تاحالا از خودت نپرسیدی گوشواره های من به کجا وصلن؟گوشمو بچه که بودم سوراخ کردم.این دومین سوراخه!!! میدونم خوبین!شما هم میدونین من خوبم! به خودم ایمان دارم میتونم با بچه های جدید روابط خوبی برقرار کنم ولی آیا اونجا هم راحتم؟ دیشب یه خواب عجیب دیدم!شده بودم شبیه افسانه بایگان!(نه خیلی ازش خوشم میاد!!!)به هرجا نگا میکردم باغ میدیدم.تو خواب اینقد خندیدم که لپم درد گرفت.. این چند شب خیلی میترسم!اولا عین بچه هل از تاریکی وحشتم میگیره!دوما همش احساس میکنم الان مامانم تو خواب خفه میشه و زبونم لال...خیلی میترسم!تاحالا اینقد واسه مامانی نگران نبودم فک کنم قضیه بر میگرده به سرمایی که چند روز پیش خورده بود.حالش خیلی بد بود.دکتر واسش چند ورق آموکسی کلاو ۶۲۰ نوشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من کلا از بچگی حس تخیلم خیلی قوی بوده!و این حس بعضی موقع ها دوباره قوی میشه و من که اصولا ترسو نیستم مثه بچه ها از همه چی میترسم.اونقد که یادمه یه شب توی آخرین اتاق خونه خواب بودم صدای آواز خوندن یه زن رو میشنیدم! شب بعد همون زن اومد جفت گوشم یه جیغ بلند کشیدو...و مرد!!!!!!آره مرد چون دیگه صداشو نشنیدم! بعد از اون قضیه تا یکی دوماه با کلی دعا و نذر و نیاز(از جانب مامانی)میتونستم بخوابم. بعضی وقتا از خودمم میترسم!این دفه آخری که رفتیم مازیچال(مازیچال یه دهکده ییلاقیه که روی قله کوهه!و واقعا رویاییه!اونقدر هم ارتفاع داره که از جهات مختلف به رامسرـچالوس ـ عباس آبادـ و کلاردشت میرسه و پره از پرتگاههای خطرناک و البته توی زمستون احتمال حمله خرس و گرگ هم وجود داره!!!!!) با بابا و مهدی و بچه های خالم رفته بودیم هیزم جمع کنیم واسه شب(آخه اونجا از حداقل امکانات مثل آب.برق.تلفن و گاز محرومه ولی واقعا به زیباییش می ارزه.و در ضمن راهشم جوریه که فقط نیسان میکشه بره بالا و لندروور) حدود ۱۰ دقیقه از کوه بقلی رفتیم بالا اونقد از کلبه فاصله گرفته بودیم که اگه پشت سر هم راه نمیرفتیم همدیگرو گم میکردیم!من داشتم به شبنمی که روی برگا نشسته بود نگاه میکردم که یه صدایی شنیدم..از بقل گوشم! ـمنم همینو میگم ولی ساناز بهم میخنده! صدای مامانم بود!!!!!!!!!!!ولی مامانم؟اینجا؟اون که پایینتر بود! یه لحظه ترس برم داشت..نکنه اتفاقی واسش افتاده باشه!تمام را رو دویدم تا رسیدم به مامانی اینا.گفتم مامانی تو اینو گفتی؟گفت آره مگه تو اون بالا نبودی؟ گفتم چرا بودم ولی شنیدم!!!!!!!خالم خندید گفت سانی خیالاتی شدی؟؟؟ ولی من واقعا شنیده بودم!!!!!!!!!!!!!! دارم به این نتیجه میرسم که از فک و فامیلای دیوید کاپرفیلدم!!!!!!!! فعلا خوابم گرفته شاید فردا شبم اومدم فعلا سلام بچه ها خوبین؟منم خوبم.. الان که دارم تایپ میکنم سه شنبه ست.چند روزی آپ نکردم اگه منتظرم بودین ببخشین.اگرم منتظرم نبودین ببخشین. به دلیل همون پیشامد همیشگی(کارتم تموم شده بود)نبودم.الانم دارم به این امید مینویسم که مامانی فردا برام بخره(بابا مهربوووووووووون) دیروز زنگ زدم به یکی از بچه ها(فک میکنم دیگه دیره بازم بهش بگم گنجشک) که جزوه های ریاضیمو بیاره بشینم بخونم.چند روز دیگه مدارس شروع میشه و من شدیدا از درس فاصله گرفتم.نمیخوام امسال مشکلی واسم پیش بیاد.. آخی..!گناه داره...!(اصلانم نداره)فک میکرد جزوه هامو میخوام که...بگذریم. دل افروز تو بودی میگفتی امتحان کردی کاغذ بیشتر از 7 بار تا نمیشه؟؟؟منم اینو شنیده بودم ولی تا حالا امتحان نکرده بودم.امروز به مهدی گفتم.کلی مچل این کاغذه شد. هی میگفت اگه کاغذ بزرگ باشه میشه!!! رفت چندتا از پوستراشو برداشت به هم چسبوند(که مثلا بزرگ بشه)نشد..! کلی بهش خندیدم....... بازم با بیکاری منم و این سریالای آبکی... اه اه اه خوب وقتی موضوع جدید نداری نساز عزیز من! اگه ماه رمضون نداشتیم سیروس مقدم اصلا نبودش!تموم میشد! یا شیطون میسازه(اویک فرشته بود+اغماء) یا روح و فرشته(همین روز حسرت خودمون) فک کنم خودشم تو برزخ زندگی میکنه...!!!!!! عجب...! نه اس ام اسی!نه میسی!به این نتیجه رسیدم هیچکی دوسم نداره.نشستم به بازی.یه بازی بود همیشه تو Level 2 ش گیر میکردم.ایندفه فتحش کردم.من واقعا به خودم افتخار میکنم(خسته نباشی) چند روز پیش بازی(کامپیوتر ها نه گوشی) مورد علاقه مو(از اون مدل علاقه ها که الان 3- 4 ساله طرفدار سرسختشم)مجبور شدم آپدیت کنم.آخه چند وقت یه بار Body Shopش باید آپ بشه!منم یادم رفته بود بعد ازآپ باید دوباره کرکشو نصب کنم.بازیم دیگه بالا نمیومد.منم ناامید شدم ازش.گفتم اشکال نداره پاکش میکنم دوباره نصبش می کنم!!! آخه قبلا زیاد از این کارا کردم.یه دفه هم سی دیاشو گم کردم دوباره رفتم خریدمش البته الان دیگه ازشون تو بازار نیست.میگن دیگه وارد نمیکنیم از این نمونه!میگن ارشاد جمعش کرده!عجبا..!این که دیگه فقط بازیه.!حالا موندم چه جوری سری سومشو گیر بیارم!عکساشو دیدم خیلی باحاله!اگر هم ندیده بودم میشد حدس زد Sims2 با Sims3خیلی تفاوت داره!چونSims رو از لحاظ گرافیک و خیلی چیزای دیگه نمیشه با 2مقایسه کرد! نتیجه اخلاقی:Sims3 باید خیلی ی ی ی ی ی ی محشر باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته به نظر خیلیا(از جمله پسر خالم)بازی کسل کننده و مسخره اییه!ولی من اصولا از بازیهای خشن خوشم نمیاد!بازی ای که داخلش از یه دشمن بترسی رو دوس ندارم! خوب اینم یه جور علاقه به بازیه!و واسم خیلی جالبه که میتونم هرکسی رو اونجوری که دوس دارم بسازم! هرچند مهدی مسخرم میکنه!فک نمی کنم خنده دار باشه که از بازی جنگی بدم بیاد آقا مهدی.. خلاصه این که Uninstallش کردم!ولی حالا هرکاری میکنم نصب نمیشه...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا بازم باید سعی کنم..نمیدونم چشه!!! الانم مهدی چند تا سیب زمینی آورده واسش خلال کنم با سس بخوره.شکمو! من برم سیب زمینیا رو واسه مهدی خورد کنم.احتمالا فردا آپ میکنم!!! سلام دیشب میخواستم بیام اینا رو بنویسم ولی به دلیل مراسم افتتاحیه ی "مهد کودک ساناز" (!)نشد.. خدایا شکرت که تموم شد.. باورتون نمیشه با چه وضعیتی پشت کامپیوتر بودم که فقط اومدم کامنتا رو خوندمو چند تا رو جواب دادم! یه توضیح:دیشب مهمونی داشتیم همه خاله هام با خانواده محترمشون اومده بودم.یکی از خاله هام شب موند و این بهانه ای شد تا یکی دیگه از دختر خاله ها هم بمونه+خود مهدی که فاجعه ست... یگانه(5دبستان)سمت راستم.زهرا(1دبستان)سمت چپم.یاس(1ساله)به لطف خدا خوابیده بود.مهدی(1راهنمایی)روی زمین. حالا تصور کنین این سه نفر(که بیدارن) از چند حالت محدود خارج نبودن: 1.یا غر میزدن که گرسنه شونه و من بعنوان بزرگتر باید به این اوضاعشون رسیدگی میکردم(=گرم کردن غذاو...) 2.یا هی میگفتن کارت (کارت نه ها.کارت--->کار تو)کی تموم میشه میخوایم بازی کنیم.(اونم چه بازی ای؟پلنگ صورتی..!!!) 3.یا اینکه هی کل مینداختن!!!!!!!!!که این یکی جدی اعصابمو بهم ریخته بود.. نکته:بین فعالیتهای بالا هیچ وقفه ای واسه آرامش اعصاب من وجود نداشت!!! نکته 2:در حین انجام اعمال بالا...سه جفت چشم ززززززززل زده بود به مانیتور!!! یکی میگفت:بلند بخون ما هم بفهمیم! یکی میگفت:بابا فارسی بنویس یکی میگفت:اون شکلکه رو بزن! فک نمی کنم دیگه جایی واسه توضیح دادن باشه.. حالا بریم سر بحث خودمون.. از اونجایی که من دختر(و در کل فرزند)بزرگ خانواده محسوب میشم باید به مامانی کمک میکردم واسه مهمونی..و در همین راستا دوباره_توجه توجه_دوباره انگشتمو بریدم....... تا اینکه بالاخره پس از مرارتهای بسیار(حس کتابی نوشتن اومده)به اندازه 40 نفر سالاد درست کردمو چیدمشون. ولی آخرسر هیچ کس از من تشکر نکرد...فقط یکی از دختر خاله هام که فهمیدم دختر بسیااااااار بسیااااااااار خوبیه(چون از من تشکر کرد واسه سالاد) راستی متن و معنی چندتا از شعرهای Enrique Iglesias رو پیدا کردم.. اگه خواستین بگین بذارمشون. تا شب... سلام بچه ها خوبین؟منم خوبم مرسی.. دیروز_بالاخره_یه مانتو خریدم(واسه بیرون ها نه مدرسه) اینقده خوشگله...!!!!(مبارک مبارک) ولی پارچه نخریدم.چون مامانی ماشینو نزدیک مانتو فروشی پارک کرده بود.جلو پارچه فروشی جا پارک نبود باید کلی راه پیاده میرفتیم...!منم که تنبل.. راستی رفته بودم کافی نت یه کارت شبانه 10 ساعته خریدم(ولی در کمال شجاعت به مامانم هم گفتم)که البته فک کنم نصفیش دیشب تموم.. دیشب که می خواستم بیام نت رفتم کارته رو در بیارم دیدم یه بوی خوبی میده!گفتم عجب! فلشمو در آوردم دیدم همون بو رو میده گفتم عجب! کلیدمو در آوردم دیدم بازم.....عجبببببببب!!!! نکنه بازم شیشه ادکلنم شکسته...!!! نگا کردم دیدم نه بابا یه پودری تو کیفم پخشه.. ای واااااااااااااااااای یادم افتاد پن کیکمو توی کیفم جا گذاشته بودم...! خورد خورد شده بود.! اولش خیلی ناناحت شدم.هی فکر کردم فکر کردم حالا چیکار کنم؟؟؟ یه دفه یه لامپ(از این 100 واتا) بالای سرم روشن شد...! نتیجه ی این همه تفکر و حرص خوردن------> یکی دیگه می خرم... نتیجه اقتصادی:باید یه پن کیک دیگه بخرم نتیجه اخلاقی:بیخیال بابا..برو حالشو ببر راستی دیشب کلی تم و بازی واسه سونی اریکسون پیدا کردم کسی نمی خواد...؟؟؟ فعلا زیاد حرفم نمیاد(ساعت 3:30 ظهره)تازه از خواب بیدار شدم هنوز گیج میزنم.چشمامم میسوزه.عجب مصیبتیه روزه گرفتن.................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کل روز انگاری دارم میمیرم اینقد که ضعف دارم.همش میخوابم.به همین دلایل مورد لطف و محبت مامانی بابایی قرار گرفتم... مثلا تو اتاق پذیرایی خواب بودم (آخه اونجا خیلی خنکه کولرشو هیچ وقت خاموش نمیکنیم) مهدی میخواست فیلم نگا کنه... مامانی:مهدی بیا بیرون ـآجیت خوابیده.. مهدی:به من چه.میخوام فیلم نگا کنم. مامانی:گناه داره مهدی. مهدی:تا لنگ ظهر میگیره میخوابه..اه اه اه مامانی:خوب ضعف داره مهدی. بابایی:ساناز بیا برو تو اتاق من بخواب من:همینجا خوبه بابایی:بیا بابا.برو تو اتاق من اونجا هم خنکه. ما هم اومدیم ادا بچه ننه ها رو در بیاریم و هی گفتم نه بابا همین جا خوبه... تا دیدم مهدی نامردی نکرده و صدای تلویزیون رو زیاااااااااااااااااااااااااد زیاااااااااااااااااااااااااد کرده.منم بند و بساطمو جمع کردم رفتم تو اتاق خودم.از گرما تصعید شدم!!!!!!!اینقد غلت زدم تا سر سنگینی خودم بلند شدم اومدم پای کامپیوتر... حالا هم باید برم من اینترنتم تموم شده خونه کلی هم نوشتم تو خونه..ریختم تو فلش آوردم کافی نت کامپیوتره نمیخونش حالا شاید یواشکی یه دونه کارت خریدم(آخه مامانی تنبیهم کرده).. (فعلا خبری نیست) این تیکه رو تصحیح میکنم! دیروز یکم از کف صابون رفت تو بینیم... منم که دماغم حسسسسسساس یه چیزیم بگم... به فصل پاییز حساسیت دارم.الان کم کم شروع میشه... خلاصه که به لطف این کفه تا ۴۵ دقیقه عطسه کردم آخرشم با چشمای سرررررخ و دماغ سرررررررخ از حموم اومدم بیرون... الانم چشام داره میسوزه اینقد که خوابم میاد.تا حالا سابقه نداشته (به جز موقع مدرسه ها چه بدبختی ایه این اینترنت هااااااااا دیروز: ـبابایی ببین چه دختر خوبیم!!!(من اینقد لوس نیستما منظور داشتم..بابامم که از من سرتر از لحظه اول فهمید چی میخوام بگم) ـمیدونم ـبابایی نگا کن چه حرف گوش کنم! ـمی دونم بابا ـبابایی یه چیز بخوام برام میخری؟ ـنه بابا..!(اینو عمدا با لحن مخصوص خودم گفت بابااااااا!!!!!!!) اصولا بابام هم اینقد لیلی به لالام نمیذاره.و در کل من فکر میکنم جای من و مهدی عوض شده دیشب کلی ظرف شستم هه...! از صبح تا حالا هی خندم میگیره نمیدونم چرا؟ الان باید برم مدرسه مامانی اینا.برم ور دستش بشم واسه ثبت نام بچه ها بعدش قراره بریم مانتو بگیرم واسه بیرونم بعدشم برم پارچه بخرم(از بیکاری....!!!!!!!! چقد حرف اومد واسم ییهو!!!!!!!! من دیگه برم... با اجازه نه خواهش میکنم گریه نکنین...دوباره برمیگردم نخواستم با غم بسازی نخواستم هیچی نگی نخواستم درد دلت رو دیگه با هیچکی نگی آخه عشق اجباری نیست تو زندون من نمون حالا که فکر رفتنی دیگه از موندن نخون تا دیدم میخوای بری دلم راتو سد نکرد برو فردا مال تو دیگه اینجا بر نگرد بدون من بعد من دلتو هرجا جا نذار غم با من بودنو تو من بعد یادت نیار اگه شونت تکیه گامه پس چرا من تنها شدم چرا هرلحظه م همیشه منم تنها با خودم یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم چقد قصه م خنده داره چقد بیکاره دلم! قشنگه نه؟در حال حاضر شعر مورد علاقه ی منه!!! شرمندم اون سایتی که هاله رو ازش درآوردم باز نمیشه(یه انجمنه که خودمم توش عضوم)ایشالا وقتی مشکلش حل شد چششششم... راستی ناشناس جان جوابت تو کامنتای همین پسته..! خوب دیگه فعلا عرضی نیست... تا بعد... کلی حرف دارم بذارین اول اینو بگم! "هاله شما چه رنگیه؟!!" اینو توی یه سایت دیدم مال من این میشه...: در صورتیكه تاریخ تولد شما در: بین دوم دی ماه تا 11 دی ماه باشد رنگ شما قرمز است. قرمز سانی...سانی..سانی جون دمت گرم سانی جون دمت گرررررررررم دیشب متاسفانه کامپوتر جونم حالش بدبود نتونستم بیام آپ کنم! بمیرم واسش گناه داره پاورش سوخته بود!!! آقا سرتونو درد نیارم ختم کلام این که الان صحیح و سالم پیشمه(هنوز دارم در مورد کامپیوترم حرف میزنما فکر بد نکنین!!!!) بازم ماه رمضون شروع شد و این سریالای آبکی....بدددددددم میاد ازشون.البته بزنگاه بد نیست اونم فقط به لطف رضا عطاران حالا.. خبر جدید...یکم فک کنم خبر جدید تقریبا هیچی!!! آها یه تجربه فرهنگی! دیروز یه کتاب از دکتر علی شریعتی خوندم خیلی جالب بود.خوشم اومد ازش و یه جمله (که فک میکنم واقعا لیاقت صفت خیلی زیبا و با معنی رو داره)دیدم گفتم بیام اینجا هم بگم که حرفام فقط چرت و پرت نباشه حتی کسی که از مادرش فلج مادرزاد متولد میشه اگر قهرمان ورزش نشه مسئولیتش با خودشه!!!! بنظر خودم که خیلی جمله پر ارزشیه... راستی یه پیام فوری...!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگه کسی فرکانس mbc persia رو داره ممنون میشم توی کامنتهام (فرقی نداره خصوصی یا غیر خصوصی)بذاره...ممنون میگم امروز دوشنبه ست آره؟آره فک کنم.امروز روزه گرفتم ولی عجیبه نه تشنه و نه گرسنه مه!!!!برعکس سالهای قبل.فقط حوصلم سر میره.نتیجه اخلاقی این که اگه سرگرمی داشته باشم در طول شبانه روز چیزی نمی خورم!!!!!!! امروز حس میکنم حالم خیلی خوبه(میگم امروز فک نکنید خنگما.آخه الان که دارم تایپ میکنم ساعت5:11بعد از ظهره.)از بچه ها خبری نیست.انگار مردن ! مرجان رفته شیراز.یه دفه زنگ زدم خونشون باباش گفت سفره هنوز نیومده.یکی نیست بهش بگه آخه چه خبرته دخترررررررررر.راضیه هم ز نگ میزنم بهش یه بچه ور میداره میگه اشتباه گرفتین!!!گنجشک هم که حسابش جدا...حوصلشو ندارم و میدونم اونم حوصلمو نداره.آخه چرا من نمیتونم اینقد اسمشو نیارم؟ بیخیال.امروزمو نمی خوام خراب کنم... یه چیزایی در مورد مدرسه جدیدم شنیدم میگن از شهریور شروع میشه و تعطیلات عید هم فقط 4 روز داره نمی دونم تا چه حد درسته مخصوصا حالا که هرچی به این در اون در میزنیم خبری نیست!!!!!!چه بهتر.هنوز نتونستم از شب زنده داری(به کمک اینترنت!!!!) بگذرم... خریدم تکمیل شده ولی نمی تونم شلوار مدرسه کمر کش رو تحمل کنم.با اون پاچه های بلندش(آدم وقتی آفلاین مینویسه شکلک دم دستش نیست چه بد که نمیشه این یارو که حالش داره بهم میخوره رو بزنم) همین روزا باید دست به کار بشم.من که فقط بلدم سفارش بده.مامانیه که باید اول کمردارش بکنه.(زیپ و دکمه و این حرفا).بعد پاچه هاشو واسم تنگ بکنه.بعدشم کوتاهش بکنه.دیگه چی...؟؟؟فعلا چیزی در مورد مدرسه یادم نمیاد اگه یادم افتاد مینویسم... یادش بخیر پارسال... کلاس ما توی کل مدرسه معروف بود!!!! اگه بخوام آمار منصفانه ای بدم باید بگم کل کلاس ما یه گروه بود.و این یعنی 19 نفر آدم باحال و پایه و صد البته شرور...(منظورم شیطونه ها فکر بد نکنید!) در طول سال فک کنم 3تا چوب لباسی واسمون عوض کردن.اونم باشرایطی که قبلیا دیگه قابل بازیافت نبودن.از پایه ی وسط میشکوندیمشون.(خوب جنسشون ضعیف بود به ما چه؟؟؟) 2تا سطل زباله عوض کردیم.آخه نمی صرفه واسه هر آشغالی پاهاتو یه ساعت رو پدال فشار بدی راه آسونتر اینکه یه لگد محکم به بدنه ی سطل میزدیم.درش بلند میشد. در کلاسو از وسط (منظورم از قطرشه یعنی میتونستیم از جای شکستگی دوتا در با قطر کمتر داشته باشیم!!!!!!)شکوندیم.آخه کلاسمون موقعیت باحالی داشت دوتا پنجره بزرگ داشت که رو به باد بودن.ما هم پنجره ها رو باز میذاشتیم و درو ول میکردیم.و بدلیل نوساز و کوچیک بودن مدرسه و جای کلاس ما(دقیقا روبروی دفتر مدیر)صدایی شبیه انفجار تو مدرسه میپیچید.وای چه حالی میداد.من همیشه مسئول همین حرکت بودم !!!!!!!!! یه دفعه دوتا از بچه ها کل انداخته بودن یکیشون ماژیکو پرت کرد سمت اون یکی و جاخالی اون باعث شد شیشه ی ساعت ترک برداره!!!!!!!! روشن کردن کولرا تو روزای سرد هم سوژه ای بود واسه خودش!!!!!!!!! یه دفعه هم دبیر فیزیکمون نشست روصندلی اومد تکیه بده از اونور افتاد..تازه اینجا بود که فهمیدیم پشتی صندلی هم شکسته!!!!!!!!!! این آخری رو من سعادت نداشتم خودم ببینم!!!!!!!! یه روز اومدم مدرسه وارد کلاس که شدم دیدم زهرا گفت سانی سانی اونجا رو نگا! گفتم کجا؟ مینا(بچه مثبت کلاس)گفت زدن تخته رو سوراخ کردن!!!!!! نگا کردم دیدم وسط وایتبرد یه سوراخ هست به قطر 3سانتی متر. گفتم زهرا این دفه چه جوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت خودمونم نفهمیدیم...یه دفه دیدیم سوراخه... یادش بخیر ساعتهای ریاضیمونو با بیکاری اول الف جابه جا میکردیم هیچ کس هم نمی فهمید!!!!!!!!! بعدش میرفتیم توی باشگاه.میزدیم میرقصیدیم.چند دفعه هم کلید اتاق مشاوره رو کش رفتیم.رفتیم اونجا اتراق کردیم! وای امروز چقد فک زدم.یادش واقعا بخیر... امروز تولد باباییم بود... باباییییییییییی من تولدت مبارک دوست دارم (هرچند تو که این نوشته ها رو نمیخونی آخه آدرس نداری خیلی اذیتت کردم بابایی دارم سعی میکنم آدم بشم بشم همون چیزی که میخوای... بازم... جان من جوهر من کاش اینجا بودی داره تموم میشه. دیگه رسما از زندگیم خسته شدم.چه قولایی به خودم دادم.چقد قسم خوردم دیگه گریه نکنم ولی باز وقتی همون شعر پرخاطره رو گوش میدم میتونم رد اشکای داغم رو روی گونه های یخ زدم دنبال کنم. بازم بخاطر قرصای آرامبخش گیج گیجم. گنجشک من چه سرد و خشک بودی! صدات داره تو گوشم فریاد میشه:یادت نره.تو فرق داری.تو...من هنوز همونم.بخدا همونی که واسش جون میدادی.همونی که وقتی بهت اخم میکرد بغض میکردی.همونی که وقتی دلخور بود ازت آروم و قرار نداشتی. همونی که شبا به یادش میخوابیدی.روزا به امید دیدنش بیدار میشدی. همونی که وقتی رفت مسابقه از دوریش گریه میکردی.همونی که... ولی تو چی؟تو دیگه گنجشک من نیستی.تو فرق کردی.عوض شدی.دیگه وقتی بحث میکنیم صدات نمیلرزه.دیگه چشمات واسه من فروغی نداره.دیگه دستات واسه من گرمایی نداره. دیگه آغوشت واسه من جایی نداره. چه خاطراتی که داشتیم. چه آسون من از یاد تو رفتم. چه آسون فراموش کردی روزی رو که گفتم بی تو من تو صدتا تقویم یه خزون بی بهارم بگذر زمن ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم حالم خیلی بد نبود تا یه تلفن.یه مکالمه کوتاه.یه خبر.و... خدایا کمکم کن.
امروز امتحان فیزیک داشتم.به به..!چه سوالای آسونی..!!!!!!!(استانی بود)تقریبا
دمار از روزگارم در اومد!!!
*آخ داشت یادم می رفت!یه خنگ بزرگ(خیلی بزرگ)زدم!!!!!!دعا کنید بتونم صاف و صوفش
کنم.
عجب سوالات مزخرفی ی ی
از توابع مثلثاتی خیلی خوشم اومده(برعکس پارسال)خیلی خوشکل در میان!
دایی یه گوشی جدید گرفته همه به این نتیجه گرفتن شبیه پای منه![]()
![]()
منم خوبم.
!بگذریم هرچند که اعصابم خورده واسه همین نمره شیمی!
بعدش یه سری چیزا رو توضیح داد که مجاب شدم کار خیلی بدی هم نکرده بوده ولی سرم درد میکرد همه قرصامو باهم خوردم(سعی کرد جلومو بگیره ولی نتونست)چند دقیقه بعد که تاثیر قرصا پیدا شد داشتم میفتادم همش یه گوشه بودم و بیحال(فک کنم داشتم میمردم
)
ولی هنوز مشکلاتی هم هست..تا همینجا ها هم خدا رو شکر..
(البته شایدم اونا میدن نمیدونم)ما هم قراره به معاون ارشد شکایت کنیم آخه یعنی چی؟میگن شما مصرفتون بالاست!پس این همه شهریه میره کجا؟امروز بهناز رفته بود بالا نمودار تابع پوشا رو بکشه چیزی پیدا نبود هیچی خانم هی لفتش میداد ماژیکه هی بی رنگتر میشد.منم بی اختیار گفتم بهناز وقتی فکر میکنی درشو ببند!چند روز پیش هم همه دبیرای مرد غایب بودن بچه ها میگفتن تحسن(همیشه با تعصب اشتباه میگیرم)کردن حالا راست و دروغشو نمیدونم ولی امروز اومده بودن.یکی میگه حقوق ندادن بهشون یگی میگه خوابگاهشون کوچیکه..
شدت علاقه و انگیزه به رشته رو حال میکنین!!برگه های انتخاب واحدمون رو هم تایید کردیم.سمیه میگه مامانم گفته چیزی رو تا من ندیدم امضا نکن
امروز دبیر ریاضی گفت یه جلسه گرفتن با دبیرا گفتن روشای تعیین برد فقط تدریس سه تاش سر کلاس مجازه.هی سال یه سال دارن بی سواد تر بچه ها رو بار میارن!خوب البته اون ۷ تای دیگه رو دبیرمون موقع تدریس هم گفت مال حسابانه ولی یاد بگیرین خوبه.امروز گفت" نیازی نیست خیلی روشون تاکید بکنید".احتمالا سال دیگه و بعدشم همینطور همه رو هم تلنبار میشه تا دانشگاه

اول اینکه تیم شنای مهدی اینا توی نوشهر اول شد_الحق که داداش خودمه_البته هنوز واسش جایزه نگرفتم!واسم یه سگ کوچولوی سیاه با یه خرس نسبتا بزرگ سفید(تضاد شدید رو دارین؟ )آورد.
دکتره نگام کرد گفت سرماخوردگیت عفونی بوده.نیومدی دکتر(این حرف نابجا(!)ی دکتر منجر به چشم غره مامانی شد)بعدش زمینه ی یه بیماری که این روزا شایع شده ایجاد شده که خودش تا 6هفته دیگه خوب میشه ولی چون میگی آلرژی داری نمیتونم واست آنتی بیوتیک بنویسم!

.فهمیدم چیکار کردم ولی از جوابم مطمئن نبودم.میدونستم الان رو من زوم کرده ازم آتو بگیره منم فوری پاشدم برگه مو دادم.
.به خاطر صافی کف پام(به قول بچه ها اگه پسر بودم سربازی معاف بودم!).پارسال رفتم پیش دکتر رحیمی(پارسیان)گفت ...(سنمو اینجا نمیگم سوءتفاهم نشه!)سالم که تموم شد برم پیشش واسه عمل البته کف پام که دیگه قوس دار نمیشه ولی مجبور نیستم همش اسپرت بپوشم!!
(پاشنه ی بلند به پام فشار میاره)بخرم بعدشم مستقیم برم باشگاه یه دل سیر بسکت بازی کنم!!البته الان تقریبا به سن مجاز عمل نزدیک شدم ولی مامانی میگه صبر کنم بابایی رو منتقل کنن تهران بعد عمل کنم چون اون ۳ ماه رو باید تحت نظر باشم نمیشه خونه دایی آویزون بشیم!

کلی حرف دارم!
![]()
![]()



.شبش ۳تا و صبح ۱ خورده بودم گیج بودم)نشستمو گوش دادم!
طبق معمول درسای اول آسونن!
فک کنم ساده ترین مطلب کتابمون همین باشه!
چرا نظریه دالتون نمیتونه ماهیت الکتریکی رو تعریف کنه؟چون دالتون کوچکتر از اتم چیزی رو نمیشناخت.منظور اینجا الکترونه!!
(من فیزیک و ریاضی رو خیلی دوس دارم)
حالا دست دست دست به افتخار خودم







چند تا از بچه های قدیمی رو دیدم..با چند تا هم تازه آشنا شدم





مهدی:نمی دونم آخر شماره ش 83 داره..
من:ممنون.
اسم رشته رو که آورد انگار یه سطل آب یخ روم خالی کردن.تقریبا مطمئن بودم که هم رشته نیستیم!
![]()
امروز جزوه هام رسید دستم.باید شروع کنم به خوندن!استرس دارم نه بخاطر درس نه بخاطر راه دور این مدرسه جدیده.بخاطر محیط جدیدی که قراره واردش بشم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساعتو نگا کنین!!!!!!!!!!!!!![]()
دیشب هرکاری کردم خوابم نبرد.رفتم سراغ گوشیم
خوب دیگه
![]()
![]()
![]()
اون یکی میگفت نه همین قشنگتره...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا که یادش میفتم بازم دماغم می سوزه.(آخه خیلی روش حساسم
)
) این وقت صبح بیدار باشم!!!!!!!!!!!!!
آخه مهدی لوسه..من نیستم
ترسو هم نیستم
و اینا دیگه...
چه بی ربط بود نه؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
با نمك و دوستداشتنی، مشكل پسند اما همیشه عاشق و اینطور بنظر میرسد كه مورد محبت نیز باشید. با روحیه و بشاش اما در همان زمان میتوانید بد اخلاق هم شوید.قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد كنید و این همان عشقی است كه میتواند در راهی كه در پیش دارید همراهتان باشد. آدمهایی را كه راحت صحبت میكنند دوست دارید این آدمها
باعث میشوند احساس راحتی بیشتری داشته باشید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز بعد از کلی صحبت وبکار گرفتن مخ مامانی راضیش کردم ببرتش خدمات کامپیوتری.اولش راضی نمیشد فک میکرد من دوباره خرابکاری کردم(آخه خدا وکیلی من و خرابکاری؟
)آخه همین چند وقت پیش یه آنتی ویروس نصب کردم خوب به من چه من که نمیدونستم دوتا آنتی ویروس با همدیگه ویندوزو میپرونه.واسه همین راضی نمیشد...
بعدشم من نمیدونم فرامرز قریبیان(که خیلیییییی دوسش دارم)چرا خودشو قاطی این سریالای شیش و هشت کرده؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
)
تولدت مبارک بابایی من![]()
دوست دارم![]()
| Design By : Night Skin |

